|
به وبلاگ خودم وخودت وخودش خوش آمديد
|
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
دوستم داشته باش، که تو را می خوانم، که تو را می خواهم، دوستم داشته باش، این خواهش. محو شوی! پرده اشک نقش زیبایت را اندکی تیره کند! اگر خواست رسید، من به آن شب نرسم دوستم داشته باش، دوستم داشته باش، این خواهش. محو شوی! پرده اشک نقش زیبایت را اندکی تیره کند! اگر خواست رسید، من به آن شب نرسم دوستم داشته باش، دوستم داشته باش، این خواهش. محو شوی! پرده اشک نقش زیبایت را اندکی تیره کند! اگر خواست رسید، من به آن شب نرسم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شب بی تو یک تکه کاغذ سیاه است که باید آن را مچاله کرد و دور انداخت. شب بی تو تراکم لحظه های سنگین و مغشوش بر گرده زمین است.شب بی تو حرفی بیهوده در دفتر زمان است.شب بی تو اندوهی تبدار و تاریک است. یک خاطره غم انگیز و متروک.شب بی تو شعری ناموزون و مهمل است که حتی دیوانگان آن را زمزمه نمی کنند.شب بی تو کابوسی وحشتناک و تلخ است که از پلکها می گذرد و خواب شیرین را می آشوبد.شب بی تو حسرت طولانی یک مسافر سرگردان است که از کاروان جا مانده است.و اما..... شب با تو کاغذی نانوشته و سپید است که ستارگان مشقهایشان را بر آن می نویسند. شب با تو شعری نجیب و عاشقانه است. همانی که مجنون در صحرا برای لیلی می خواند.شب با تو آینه ای زیباست که فرشتگان گیسوان ازلی خود را در آن می بافند.شب با تو باغی معلق در آسمان است که پیچک های عشق از همه سوی آن سر بر آورده اند.شب با تو یک خوشبختی دامنه دار است که مرا از کناره های سخت و گنگ زندگی جدا می کند و به نیزارهای روشن و مترنم باران می برد...![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوستت دارم بیش تر از معنای واقعی کلمه دوست داشتن! دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری! دوستت دارم چون تو نیز مرا دوست می داری! دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحر گاه عشق! دوستت دارم همچو تکه ابرهای سفیدی که در اوج آسمان آبی در حال عبورند! دوستت دارم چون تو رو میخواهم ! دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق! دوستت دارم بیش تر از آن چه تصور می کنی! دوستت دارم همچو رهایی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها، دوستت دارم همچو امواج دریا که آرام به کنار ساحل می آیند و آرام نیز به دریا می روند، دوستت دارم همچو غنچه ای که آرام آرام باز می شود و گل می شود! دوستت دارم همچو اواخر زمستان که شکوفه های بهاری باز می شوند! دوستت دارم همچو چشمه ای در دل کوه که آرام جاری می شود بر روی زمین و تبدیل به آبشاری می شود که از دل کوه سرازیر می شود! دوستت دارم همچو مهتابی که شب های تیره و تار را با حضورش پر از روشنایی می کند! دوستت دارم همچو باران! بارانی که تن تشنه دنیا را جان می دهد و می شوید! دوستت دارم چون چشمانت این حقیقت قلبم را باور دارد ! دوستت دارم چون تو آخرین امید زندگی منی، و لیاقت این دوست داشتن را داری
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
و من هنوز ميميرم برای مردن برای تو ..
و من هنوز عاشقم بر عشقی که عاشقانه ای از عشق من در او نيست.. و من هنوز شب پرستم يک شب پرست حرفه اي . حرفه ای تر از آنکه فکرش را کنی.. در تاريکی اش ميشود هر چيز را متصور شد... ديد لمس کرد بوئيد بوسيد و گاه البته گاه به اوج رسيد اما با عجله که روز همه را خواهد ربود . و من هنوز برای رنگ چشمهايش مرزی نکشيده ام.. و من هنوز دستانم يخ ميکند از يخ بودن پيکر سوزانش.. و من هنوز اميدوارم به نوش دارو بعد از مرگ ليلی.. و من هنوز ساده ام و ساده و ساده .. و من هنوز دوست ميدارم دوست بدارم دوست نداشتنهايش را .. و من هنوز نميدانم در کجای باورهايم جا خوش کرده که جايش را عوض نميکند.. و من هنوز به دنبالش در تابلوی مورد حسرت ونگوگ ميگردم.. و من هنوز عاشق جادوگر فنجان قهوه ام که داستان را به نفع من تمام کند.. و من هنوز ديوانه کارهای بدون شرحـــــــم.. و من هنوز آواره شبهای بی ستاره ام به خواهش به تمنا آسمان را تهی ميکنم از ستاره تا خود تک ستاره باشم.. و من هنوز عاشق تبسمهای خيالی ام در سرزمين خيالی. ميکشم شکل ميدهم رنگ ميکنم و گاه ميبوسم.. عاشق ميشوم ميميرم حسادت ميکنم و گاه متنفر ميشوم.. و من هنوز و هنوز عاشق فنجانهای قهوه خورده ام که جادوگر برايم تعبير کند.. و من هنوز شرمسارم که آسمان حوصله اش را بارانی ميکنم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بيچاره دخترا اگه خوشگل باشن مي گن عجب جيگريه! اگه زشت باشن مي گن کي اينو مي گيره! اگه تپل باشن مي گن چه گوشتيه! اگه لاغر باشن مي گن چه مردنيه! اگه مودبانه حرف بزنن مي گن چه لفظ قلم حرف مي زنه! اگه رک و راست باشن مي گن چه بي حياست! اگه يه خورده فکر کنن مي گن چقدر ناز مي کنه! اگه سري جواب بدن مي گن منتظر بود! اگه تند راه برن مي گن داره مي ره سر قرار! اگه اروم راه برن مي گن اومده بيرون دور بزنه ول بگرده! اگه با تلفن کارتي حرف بزنن مي گن با دوست پ?
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
میگن ادم برای رسیدن به عشقش ازهمه دنیا میگذره ولی تو که دنیای منی چطوری ازت بگذرم
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من نمیپرسی دیگه، چرا شدم عاشق تو؟
چرا هنوز دوستت دارم؟ چرا میپرسم حالتو؟ جواب خوبی و چرا، همیشه با بدی میدی؟ پشت سر احساس من، هرچی دلت میخواد میگی اصلا توقع ندارم، بیای منو دوسم داشته باشی یه ذره وقت خرج بکنی، یا حتی یاد من باشی اما همیشه دوس دارم، با همه باشی مهربون یه روز به حرفم میرسی، ارزش نداره دنیامون قصد نصیحت ندارم، که راه و چاه نشون بدم خودت میفهمی یه روزی، وقتی من از پیشت برم سخته که باور بکنی، من بی دلیل دوستت دارم دلم میخواد قبول کنی، اما توقع ندارم...!
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
جيرجيرک به خرس گفت عاشقت شدم،خرس گفت الان وقت خواب زمستانيه من است، وقتي شش ماه ديگه بيدار شدم در اين باره صحبت ميکنيم، خرس وقتي بيدار شد جيرجيرک را نديد خرس نمي دانست جيرجيرها سه روز بيشتر عمر نميکنند.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پروژه هاي برنامه نويسي پذيرفته مي شود
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
جشنواره گل برگزار شد هیچکسی نرفت چرا؟ چون اون گل همین الان داره این مطلب را میخونه
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
يارو تهرونيه ميخواسته سر به سر رفيق تركش بگذاره، بهش ميگه: دويدم و دويدم، به خونتون رسيدم، ازرو ديوار پريدم، خوارتو من گاييدم! تركه هم ميگه: منم اومدم خونتون، ننتو گاييدم! تهرونيه ميگه: برو بابا! اين كه وزن نداره! تركه ميگه: خوب حقيقت كه داره! *** تركه خيلي بي تربيت بوده، هر جا ميرفته يه سوتي اساسي ميداده. يه روز ميره خواستگاري، براش چايي ميارن با شكر، يادشون ميره قاشق بيارن. تركه برميگرده ميگه: بايد با كيرم هم بزنم؟! *** تركه داشته براي رفيقش تعريف ميكرده كه: آره نميدوني اونقدر شرمنده شدم، اونقدر شرمنده شدم كه نگو! رفيقش ميگه: آخه چرا، چي شده؟ ميگه: پريروز اين خانوم صالحي، منشي ما، اومد تو دفترم، گفت مرخصي ميخواد، من اونقدر شرمنده شدم! رفيقش ميگه: بابا اين كه شرمندگي نداره. ميگه: نه خوب صبر كن، من بهش مرخصي دادم رفت، بعد اون يكي كارمندمون اومد، اونم مرخصي ميخواست، اونقدر شرمنده شدم! بعد يكي يكي همه كارمندامون اومدن مرخصي خواستن، منم به همشون مرخصي دادم، اونقدر شرمنده شدم! رفيقش ميگه: بابا مرخصي دادن كه شرمندگي نداره. ميگه: نه آخه، بعد از يك مدت اين منشيه زنگ زد، گفت امشب بياين خونه ما، من اونقدر شرمنده شدم! من شب رفتم خونشون، ديدم خانم منشي تنهاست، با عشوه بهم گفت: من ميرم تو اتاق، شما چشماتون رو ببندين من الان ميام، اونقدر شرمنده شدم! بعد از يك مدت در رو باز كرد، ديدم همه كارمندا و خانوم بچهها جمعند، براي من تولد گرفتن، من اونقدر شرمنده شدم، اونــقــدر شــرمــنده شدم كه نگو! رفيقش ميگه: بابا اينكه شرمندگي نداره، بايد خوشحال ميشدي. تركه ميگه: آخه من لخت وايستاده بودم! *** پسر تركه ميره پيش يك افسره پليس، ازش ميپرسه: ببخشيد ساعت چنده؟ يارو ميگه: ده دقيقه به ده. ميگه: ساعت ده بيا بكنمت! بعد هم ميزنه به چاك، افسره هم ميفته دنبالش. پسره ميدوه تو خونشون، درو پشت سرش ميبنده. پليسه در خونه رو ميزنه، تركه مياد دم در، ميگه: بعله؟ افسره نفس-نفس زنان ميگه: آقا اين چه وضعيه؟! پسرتون به من گفته ساعت ده بيا بكنمت!! تركه هم ميگه: خوب بابا چه خبرته؟! هنوز كه پنج دقيقه مونده! *** تركه ميره ميوه فروشي ميگه: آقا بي زحمت يه كيلو انگور بده. فروشنده هم ازون آدمهاي مذهبي بوده، ميگه: نگو انگور، بگو ميوه بهشتي! بعد تركه ميگه: آقا دو كيلو هم سيب بدين. يارو ميگه: نگو سيب، بگو جمال محمد! بعد تركه بادمجون ميخواسته، ميگه: بي زحمت يه كيلو هم كير بلال حبشي بدين! *** زنه ميره دكتر، ميگه: آقاي دكتر من كنار رونم خال داره. دكتره مياد معاينه كنه، تا دست ميزنه خاله پاك ميشه. چند وقت بعد دوباره همون زنه مياد، ميگه: آقاي دكتر من كنار رونم خال داره. بازم تا دكتره دست ميماله، خاله پاك ميشه. خلاصه چند بار اين قضيه تكرار ميشه، تا اينكه دكتره يه بار ميگه: ببخشيد خانم، شوهر شما نجاره؟ زنه ميگه: آره،چطور مگه؟ دكتره ميگه: بهش بگين ازين به بعد وقتي ميخواد ساك بزنه، مدادشو از پشت گوشش ور داره! *** دوتا خانومه نشسته بودن تو تاكسي، همينجور داشتند از هر دري صحبت ميكردند. يكيشون بر ميگرده به اونيكي ميگه، شما شغلتون چيه؟ يارو جواب ميده: والله من كارم نسبتا راحته، صبح پا ميشم صبحونه ميخورم، ميرم بيرون يك دوري اطراف ميزنم، ميام خونه دوش ميگيرم، دوباره ميرم بيرون،يك مقدار تو خيابون پرسه ميزنم، ميام خونه دوش ميگيرم، بعد ناهار ميخورم، ميرم بيرون يك مقدار ميگردم، دوباره ميام خونه يك دوش ميگيرم، بعد ميرم باز چند ساعت قدم ميزنم، بر ميگردم خونه دوش ميگيرم، ميخوابم... شما شغلتون چيه؟ اونيكي زنه جواب ميده: والله منم مثل شما جندم، منتها اينقدر وسواس ندارم! *** كميته تركه رو مست و پاتيل تو خيابون ميگيره. بهش ميگند: مرتيكه كثافت! گمشو برو تو ماشين، باباتو ميسوزونيم! همين جور كه داشتند ميچپوندنش تو ماشين، تركه هي داد و بيداد ميكرده كه: چيكارم داريد؟ آخه منو واسه چي گرفتين؟ سربازه بهش ميگه: واسه عرق خوري. تركه ميگه: د بابا اينكه دعوا نداره! خوب بيارين بخوريم!
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوستان عزيز در اين قسمت اشعار طنزي كه خودم سروده ام تقديم مينمايم خوشحال مي شوم كه اگر نظري داريد بيان نماييد.
گنج پنهان « به خطّ و خال گدایان مده خزینه ی دل» *// هزار دوز و کلک در بساط آنان است زباند پیچی پا تا به گچ گرفتن دست// برای جلب ترحّم ، چه اشکباران است برای او شده این کار خوب و نان آور// گَهی به کوچه ،گَهی پارک گَه خیابان است چه شغل بهتر از این که بدون سرقفلی// ویا اجاره بها سود آن دوچندان است چه نیک گفت ظریفی :گدایی گرننگ است//ولیک شغل پراز سود وگنج ِپنهان است برای جلب نظرها سرشک غم بارد// چو شُد به خانه ،به ریش من و تو خندان است کسی که آبروی خویش را معامله کرد// کجا به فکر صفتهای پاک انسان است گدای حرفه ای هرروز چاق و چلّه شود// نحیف آنکه نیازش به لقمه ای نان است کمک به همچو گدایی ستم به محرومین// هموکه سرخی صورت به ضرب دستان است اگر به گفته ی «جاوید» نیک تر نگری // یقین شود که گدا همچو گنج ِ پنهان است _________________ گرچه جاويدم ولي يك روز فاني مي شوم**نائل ديدار آن دلدار جاني مي شوم آنچه مي ماند زمن ديوان اشعارم بُوَد** دفتر گوياي احساسات و افكارم بُوَد جایزه بزرگ دیشب به خواب ناز شنیدم بشارتی** مأمور بانک آمده با یک حوالتی گفتا مبارک است شما هم برنده ای**ماشین آخرین مدل و پنج دنده ای شادان بسوی بانک دویدم به صد امید**خون دوباره ای به رگ و پوست من دوید دیدم سمند زرد قناری خوش رکاب**دادند به من سوییچ قشنگش به آب و تاب پشتش نشسته دست به فرمان به صد غرور**کردم هزار بار زخیابانمان عبور هر کس مرا بدید به حیرت نگاه کرد**از دل همی کشید عمیقانه آه سرد از شدت نشاط بسی خنده می زدم**صد بوسه بر ماشین پنج دنده می زدم چون صبحدم زخواب پریدم به شور وشوق**رفتم به درب منزل خود با هزار ذوق دیدم ژیان من که همه شب به کوچه بود**خالی است جایش و دیگر ژیان نبود وارونه گشت خواب حقیر از جفای دزد**«جاوید» ماند به ذهن و دلم این خطای دزد _________________ گرچه جاويدم ولي يك روز فاني مي شوم**نائل ديدار آن دلدار جاني مي شوم آنچه مي ماند زمن ديوان اشعارم بُوَد** دفتر گوياي احساسات و افكارم بُوَد
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دلیل سقوط هواپیمای اخیر : بال هواپیما گوشه نداشته بید جیگر! ------------------------------------ قزوینی ها آخر نماز با هم دیگه دست میدن میگن حال دادی حال! ........................................... گرگه داشته شل شل راه ميرفته. ازش ميپرسن چي شده؟ ميگه رفتم دم خونه شنگول و منگول و حبه انگور. بعد گفتم منم منم مادرتون. از بخت بد باباهه خونه بود حرف مار رو هم باور كرد! ........................................... ترکه مي خواسته زير بارون خيس نشه ، هي جاخالي مي داده. ........................................... از يكي مي پرسن ميدوني شباهت خورشيد با لر چيه ؟ ميگه نه بهش ميگن هر دوشون از پشت كوه در ميان ........................................... يه روز اقا گرگه ميره دمه خونه شنگول و منگول در ميزنه مامان شنگول و منگول درو باز مي كنه ميگه بيا تو بچه ها نيستند ........................................... يك روز يك لر با سامسونت بيرون مي آيد همه به او ميخندند علتش چيست ؟چون سامسونت را در سبد گذاشته بود ........................................... يك روز يه رشتيه رو ميخواستن اعدام كنن. رشتيه گفت چرا مي خواهين منو اعدام كنين .گفتن تا درس عبرتي بشي واسه ديگران .رشتيه گقت حالا نميشه ديگرانو اعدام كنين كه درس عبرتي بشه واسه ي من. ........................................... قزوينيه داشته دنبال يه توپ ميدوييده بهش ميگن چه كار ميكني ميگه "نيروي انتظامي گفته هر توپي كه مياد يه بچه هم دنبالش مياد ........................................... به يكي ميگن شما چطوري شخصيت خودتونو نشون ميدي . ميگه با ارائه بليط. ...........................................
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط فرید
|
|
|||||
|
|||||